امام در عینیت جامعه
تاریخ انتشار: ۱۰ شهریور ۱۳۹۲، ۱۳:۳۹

استاد محمدرضا حکیمى در کتاب امام در عینیت جامعه، دوره ۲۵۰ ساله زندگى و امامت پیشوایان شیعه تا دوران غیبت را به هشت دوره تقسیم مى کند و براى هر یک از این دوره هاى هشتگانه ویژگى هایى برمى شمارد و در تحلیل هر یک، شباهتها و تفاوتهاى آن را با دیگر دوره ها بیان مى کند.

استاد محمدرضا حکیمى در کتاب امام در عینیت جامعه، دوره ۲۵۰ ساله زندگى و امامت پیشوایان شیعه تا دوران غیبت را به هشت دوره تقسیم مى کند و براى هر یک از این دوره هاى هشتگانه ویژگى هایى برمى شمارد و در تحلیل هر یک، شباهتها و تفاوتهاى آن را با دیگر دوره ها بیان مى کند. بر پایه تقسیم بندى وى ، تمام دوران امامت حضرت رضا علیه السلام، در دوره هفتم جاى مى گیرد. ما براى آشنایى شما با دیدگاههاى این استاد فرزانه و نگرشى که وى به آن روزگاران دارد، تنها ۱۴ صفحه از کتاب ارزشمند امام در عینیت جامعه را بازگو مى کنیم. بدیهى است که براى شناخت ژرفتر این دیدگاههاى عالمانه ناگزیر باید همه کتاب یادشده را خواند.

هفتمین دوره، دوره ۲۰ ساله (۱۸۳ ـ ۲۰۳)، روزگار امامت و رهبرى حضرت امام ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) است. این مدت را نیز باید به دو بخش تقسیم کرد: بخش اول از آغاز امامت تا سفر به خراسان، یعنى از سال ۱۸۳ تا ۲۰۱٫ بخش دوم از میانه سال ۲۰۱ تا پایان عمر امام، یعنى آخر ماه صفر سال ۲۰۳٫

بخش نخست
۱۰ سال از این مدت را امام در روزگار هارون سپرى کرده است، از سال ۱۸۳ تا ۱۹۳٫ این دوره از جهتى شبیه است به دوره چهارم، یعنى روزگار امام زین العابدین؛ به این توضیح که پس از حرکت تند امام هفتم و ۴ تا ۱۴ سال در سیاهچالهاى زندان هارون بسر بردن و پنجه نرم کردن مستقیم با قدرت خلافت و حرکات خونین دیگر سادات، در مقیاسى وسیع، اکنون باید حرکت را به گونه اى دیگر ادامه داد، تا هم تجربه در مدتى کوتاه تکرار نشده باشد و هم تکلیف بر زمین نماند، تکلیف را نه مى شود فراموش مرد و نه سست و ناچیز گرفت. پس ترک حرکت نخواهد بود، آنچه هست تغییر صورت حرکت است.

امام رضا(ع) در این دورهـتقریباًـشرایط امام زین العابدین را داشت. یعنى ـچنان که اشاره شدـنمى توانست و مناسب نبود، تجربه شناخته شده پدر را، به عین و با همان مظهر تکرار کند، تا نتیجه این شود که دشمن در برابر موضع شناخته شده امام قرار گیرد، چنان که امام زین العابدین نیز به تکرار تجربه عاشورا شخصاً دست نزد، (چون چنین تکرارى در مدتى اندک از نظر غافلگیر کردن خصم نیز که از فنون لازمه است، درست نیست)، و به استوار ساختن مواضع دیگرى پرداخت که یاد کردیم. امام رضا نیز، در این مدت حالى چنان داشت. و سادات به قیامهاى خویش مشغول بودند، و شخصیت امام پشتوانه آنان بود و گاه به سفارش او از ریختن خون آن شورشیان جلوگیرى مى شد. از سوى دیگر به نشر بیشتر فرهنگ اسلامى ـدر شعب مختلف آن به صورتهایى ویژه که زمان او اقتضا مى کردـدست مى زد و آن همه را مى گسترد.

۸ سال دیگر این دوره، یعنى ۸ سالى که با مرگ هارون الرشید مى آغازد (۱۹۳) تا مسافرت الزامى امام به خراسان و مرو (۲۰۱)، با روزگار خلافت محمد امین (۱۹۳ ـ ۱۹۶) و خلافت مأمون همزمان است. این دوره نیز از جهتى شبیه است به دوره پنجم، یعنى روزگار امام محمدباقر(ع) و امام جعفرصادق(ع). زیرا در این دوره بر سر خلافت، کشمکشهایى فراوان و خون و خون ریزى بسیار در میان بود. محمد امین در بغداد، عبدالله مأمون در خراسان و خروجهاى پیاپى انقلابیون و …

از سوى دیگر فرهنگهاى بیگانهـکه توسعه نفوذ آنها در قشرهاى ناآگاه، یا غیرمتخصص موجب مصدوم ساختن اصالت فکر و نربیت اسلامى مى شدـنیز به صورتى نوتر و جدى تر رو به انتشار گذاشته بود، افکار گوناگون پراکنده مى گشت و تشتت مى آفرید، مکتبهاى کلامى و فقهى و اخلاقى متعدد و جورواجور هر لجظه بر سر پا بود، علماى ملل و ادیان، به نام خدمت، همکارى ، ترجمه، طبابت، کتابدارى ، اخترگویى و به عنوان مستشار به منابع قدرت نزدیک شده بودند و به نشر انواع تفرقه ها و لااعتقادى ها، در میان مسلمانان، سرگرم بودند و مؤمون، به نام دوستدار فضل و حکمت، این همه را به منظور سیاسى دامن مى زد و امکان مى داد تا نفوذ فرهنگى جناح حق راـکه از دوران امام محمدباقر رو به توسعه نهاده بودـمحدود سازد، و ذهن جامعه را از فراگیرى آن فرهنگ انقلابى و حق طلب و مُقدِم و عملى منصرف سازد، و به ذهنى گرى ها سرگرم دارد.

اینها بود که مشکلات گوناگونى در این دوره، در سطح اجتماع اسلامى ، پدیدار بود. و از اینجا بود که شخصیت امام، در این دوره، براى جامعه اسلامى ، بیشتر و بیشتر مطرح مى گشت، بویژه با توجه به گذشته هایى نه چندان دور: بحثهاى شاگردان امام ششم، درباره لزوم رهبر عادل معصوم (درسطح نظرى )، درگیرى هاى چندین ساله امام هفتم، به عنوان پیشواى برحق و طلب کننده حقوق اجتماعى (درسطح عملى ). اینها همه، انظار را متوجه باقیمانده این مکتب و یادگار این بزرگان مى کردـیعنى امام ابوالحسن على بن موسى الرضا (ع). فراموش نمى کنیم که سادات نیزـهمراه برخى دیگر از عالمان شیعه یا دیگر مردم شیعى ـدر جناح دیگر اجتماع، با تکیه به شخصیت و موقعیت امام، مشغول درگیرى ها و اقدامات خویش بودند، از جمله:

محمد بن ابراهیم طباطبا، که خروج ابوالسرایا، سرى ّ بن منصور شیبانى ، در سال ۱۹۹، به آهنگ بیعت گرفتن براى او بود. ابوالسرایا، محمد بن ابراهیم (محمد بن ابراهیم بن اسماعیل طباطبا بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب علیه السلام) را در راه حجاز ملاقات کرد و با او وعده گذاشت که مردم را به بیعت او فرا خواند و در روز ۱۰ جمادى الاولاى سال ۱۹۹، در کوفه خود را ظاهر کند، و با او بود على بن عبدالله (عبیدالله) بن حسین بن على بن الحسین زین العابدین(ع). مردم کوفه گرد او جمع شدند و با او بیعت کردند. از طرف دیگر ابوالسرایا با غلامان خویش، از خارج کوفه، مردم را به یارى خاندان پیامبر و خونخواهى شهیدان آل محمد(ص) دعوت و تحریض کرد و روز موعود با جماعتى که گرد آورده بود، وارد کوفه شد. در این هنگام، محمد بن ابراهیم بر فراز منبر رفت و خطبه خواند و مردم را به بیعت خویش طلبید و عهد کرد که در میان مردم به قانون کتاب و سنت عمل کند و جانب امر به مغروف و نهى از منکر را فرو نگذارد.(۱)

و همین محمد بن ابراهیم است که ابوالفرج از جابر جعفى رویات کرده است که حضرت امام محمدباقر(ع) از خروج او خبر داد و فرمود:
در سال ۱۹۹، مردى از ما اهل بیت، بر منبر کوفه خطبه مى خواند، که خداوند به وجود او بر ملائکه مباهات مى کند.(۲)

از سخن امام باقر، در حق محمد بن ابراهیم طباطبا، دانسته مى شود که قیام وى بر حق بوده است و براى حق. و این که با مردم پیمان کرده است که به کتاب و سنت عمل کند، (به پیمان خود) عمل مى کرده است و طبق کتاب و سنت، امامت راـپس از پیروزى کاملـبه دست امام حق زمان خویش، حضرت على بن موسى الرضا، مى سپرده است. پس او در حقیقت داعى امام رضا بوده است، در این خروج، در کوفه.

دیگر از سادات بزرگ خارج در آن ایام، فرزند امام جعفر صادق(ع)، محمد دیباج بود، که در مدینه خروج کرد و مردم را به بیعت خویش فرا خواند. اهل مدینه با او بیعت کردند. برخى گفته اند محمد بن جعفرالصادق، نخست مردم را به بیعت با محمد بن ابراهیم طباطبا دعوت مى کرد، و چون محمد بن ابراهیم درگذشت، مردم را به بیعت خود خواند. و این محمد بن جعفرالصادق را، محمد دیباج مى گفتند، به جهت حسن و جمال و بها و کمال او. و او مردى سخى و شجاع و قوى ّالقلب و عابد بود، پیوسته یک روز روزه داشت و یک روز افطار مى کرد، و هر گاه از منزل بیرون مى شد، بازنمى گشت مگر این که جامه خویش را از تن کنده بود و برهنه اى را با آن پوشانیده بود. محمد با جماعتى از سادات و علویینِ نامى به جانب مکه روان گشت و آماده جنگ با سپاه خلیفه شد… (۳)

از احوال وى و زهد و عبادت او، و این که ابتدا بیعت براى محمد بن ابراهیم طباطبا مى گرفته است، روشن مى شود که او نیز در صدد احیاى حق و ابطال باطل و دفع ستم بوده است.
بدین گونه مى نگریم که مأمون، با همه تصفیه اى که در داخل امپراطورى اسلامى کرد، تا جایى که سپاه فرستاد تا برادرش محمدامین را کشتند و سر او را براى مأمون فرستادند (و او سر محمد امین را در صحن بارگاه خویش بر دار کرد و لشکریان خود را طلبید و شروع کرد به عطا دادن، و هر کدام را جایزه مى داد امر مى کرد تا نخست بر آن سر لعنت کنند)، با این همه نتوانست بر همه مراکز اسلامى ، چنان که باید، چیره شود. در آن روز جهان اسلام، از نظزگاه قدرت ظاهرى و زر و زور و قلدرى ، متوجه مرو بود و پایتخت خلافت مأمونى ؛ اما از نظر مواریث دینى و حماسه حق و ایدئولوژى اسلامى و هویت اصلى رهبر حق، متوجه مدینه بود، یعنى شهرى که فرزند پیامبر، پیشواى حق و رهبر شعار توحید، در آن مى زیست. اینجا بود که مأمون مجبور شد تا براى این امر اساسى و بزرگ چاره اى اساسى و بزرگ بیندیشد…

با پى بردن از معلول به علّت، به این نتیجه مى رسیم که رفتار مأمون نسبت به امام رضا، نه تنها امرى ساده نبوده است، بلکه یکى از راه حلهاى مهم سیاسى آن روز بوده است براى نجات خلافت عباسى . یعنى خلافت، در برابر موضع و موقع امام، چنان بیچاره مى شود که مجبور مى گردد مهمترین شخصیت مخالف را به مرکز قدرت خویش دعوت کند و بر روى فرش خویش بخواند و بالاى دست خویش بنشاند. این آن معلولى است که ما را به علتى راهنما مى گردد. آیا یک انسان غیردرگیر و فارغ از تجربه هاى اجتماعى که بنشیند در مسجد پیامبر و تنها مسئله بگوید و حدیث روایت کند و درس بدهد و هیچ جناحى را تأیید و تغذیه نکند، چنین نگرانى ِ عظیمى براى امپراطوریى بس وسیع پدید مى آورد؟

بخش دوم
این بخش شامل حدود ۱۸ ماه مى شود: از آغاز پیشنهاد سفر به خراسان به امام، در مدینه، که به وسیله رجاء بن ابى ضحاک، به امر مأمون انجام یافت و امام به اجبار، روانه سفر گشت و به روز ۱۰ شواال سال ۲۰۱ د ر مرو بود، تا شهادت امام، یعنى آخر ماه صفر سال ۲۰۳٫
این مدت با کوتاهى آن شامل حادثه اى بود که موضع امامت را در برابر خلافت در سطحى دیگر قرار دارد. چون فهم و هضم دوره هشتم که دوره نهایى و مهم است به فهم این ۱۸ ماه مربوط مى شود، باید در تحلیل حوادث آن اندیشه و دقت بسیار شود و با دید منطقى ارزیابى گردد.

مأمونـاز سر اکراه و اجبار و به دلیل اهمیت موقعیت و شخصیت امام رضاـپس از مشورت با وزیر خود فضل بن سهل ذوالریاستینـامام را از مدینه به مرو آورد. در ضمن براى شکستن شخصیت امامـاز راه تشکیل مجالس مناظره و مباحثه با علماى ادیان و سخنگویان مذاهبـهمه گونه کوشید، لکن توفیق نیافت، سرانجام امام را واداشت تا ولایتعهدى جهان اسلام، یعنى مقام دوم را در دنیاى آن روز اسلام بپذیرد، آن گاه با نام امام سکه زدند و در شهرها از جمله مدینه به نام امام خطبه خواندند. واقعه ولایتعهدى امام را از دو نظر باید سنجید، یکى از نظر سیاست آن روز دستگاه خلافت، و این همان است که ذکر شد. دیگر از نظر شیعه و سیاست شیعه در آن روز.

شیعه و رده بر حق خلافت اسلامى تا آن روزـبه استثناى ۴ سال و ۹ ماه خلافت حضرت على ـهیچ گاه موقعیتى رسمى به دست نیاورده بود. فشار تا راندن على (ع) از صحنه سیاست و خلافت، که حتى پس از خلیفه دوم نیز حق او را ندادند و شورى چنان پیش بینى شد تا عثمان از آن سر بر آورد، و سپس رفتار مکارانه معاویه با امام حسن و فاجعه عاشورا و دیگر شهادتها و… تا گرفتارى چندین ساله امام هفتم، اینها ضربه هاى پیوسته اى بود که بر پیکر حق وارد مى آمد. اکنون دستگاه خلافت بصراحت اقرار مى کند که مى خواهد حقى را که از آل محمد(ص) غصب شده است به رسمیت بشناسد و بازپس دهد. این موفقیت که به قیمت مجاهدات پیگیر و خونهاى پاگ پیشینیان به دست آمده است و امروز در شخصیت والاى امام ابوالحسن على بن موسى الرضا تبلور یافته است، نباید ساده گرفته شود و از آن استفاده اى به عمل نیاید، بنابراینـپس از اصرار مأمونـامام ولیعهد و نایب مناب مقام خلافت مى شود، تا بدین گونه موضعِ شیعى از درون زندانها و شهادتگاهها تا کنار گوش خلافت برآید و راه طى کند.

من نمى خواهم در اینجا، درباره بحث اجتماعى و سیاسى ِ دینى ، به گونه اى مفصل سخن گویم. لیکن براى روشن کردن هسته اصلى گفتار خویش، به اجمال در این مسئله وارد مى شوم.
پذیرفتن این امر را از چند جهت مى توان مورد اندیشه و تأمل قرار داد:

۱ ـ از نظر نفس زاهد امام و بى اعتنا بودن وى به دنیا و شئون آن. از این نظر، همان بود که امام از قبول آن استنکاف داشت، و حتى در سفر به خراسان و نشست و برخاست با مأمون نیز ناخشنود بود، به طورى که مأموران دستگاه مأمون او را به اصرار و اجبار وادار به پذیرفتن اصل این سفر کردند، و امام این سفر را به گونه اى طى کرد که معلوم شود سفرى اجبارى است.

۲ ـ از نظر زمینه هاى حیله گرانه سیاست و این که مأمون از این پیشنهاد غرض پاک و سالمى نداشت و به طور کلى ، در راه عملى شدن این امر تا برسد به ” خلیفهالمسلمین” شدنِ امام موانع بسیارى بود و به اصطلاح، عملى نمى گشت. از این نظر نیز دیدیم که امام، آشکارا به این امر اشاره کرد، هم به استناد به علم امامت و هم از نظر درک و اشراف بر جریانهاى سیاسى مملکت اسلامى و مسائل خلافت و فهم عناصر زمان، در جهت جناح غالب، و شناخت شخصیت سیاسى مأمون.

۳ ـ از نظر موضع اجتماعى شیعه و سادات آن در روز. از این نظر بود که پذیرفتن این امر، با شروطى که امام کرد، مصلحت سیاسى و اجتماعى آن روز شیعه را تأمین مى کرد. و از این نظر بود که امام پذیرفت، و گرنه، اگر هیچ مصلحتى در این پذیرفتن نبود، امام نمى پذیرفت، اگر چه خونش ریخته شود. این است که بزرگان شیعهـاز قبیل سید مرتضى و شیخ طوسى ـاین نزدیک شدن و قبول را همانند دانسته اند با ورود امام على بن ابى طالب در شوراى پس از خلیفه دومـیعنى به منظور احقاق حق تا آنجا که بشودـو گفته اند:

ـ صاحب حق را مى رسد که از هر راه و سببى (مشروع و غیرقبیح)(۴)، حق خویش را بطلبد و به دست آورد، بویژه اگر این حق (و طلب و اقامه آن)، تکلیف شرعى او باشد، زیرا در این صورت، طلب حق و تحمل مشکلات در راه آن واجب مى شود، مانند حق امامت و رهبرى . امام رضا، از طریق تعیین صریح امامان پیش از خود، امام شده بود (و شرعاً اداى این تکلیف و قیام به وظایف امامت بر او واجب بود). نهایت، این حق را از او گرفته بودند، و اکنون راه دیگرى پیش آمده بود تا آن را به دست آورد، پس بر او واجب بود که به گرفتن حق بپردازد و این ندا را پاسخ دهد.(۵)

بدین گونه، امام جان خویش را در این راه از دست مى دهد، اما موضع سیاسى و اجتماعى جناح حق را تا نیابت خلافت اسلامى ـدر سطح آنچه در تاریخ پیش آمده بودـپیش مى برد.
از جمله شباهتهاى این دوره، در تجربه هاى سیاسى اسلامى ، با دوره چهارم که بدان اشارتى گذشت، یکى هم این است که همان گونه که یزید بن معاویه، امام چهارم را از ادامه سخنرانى در مسجد شام، در روز جمعه، باز داشت، مأمون نیز امام هشتم را از میانه راهِ رفتن به نماز عید فطر باز گرداند و از ادامه این عمل باز داشت. این امر جاى دقت و تحلیل بسیار دارد.

در اینجا، یاد مى کنم که در این دوره ها، به مسئله تبلیغ مرامى نیز توجه بسیار مى شده است، و بویژه به شعر متعهد اهمیت بسیار مى آاده اند، مانند صدر اسلام و رفتار خود پیامبر اکرم. از شاعران معروف شیعى متعهد این دوره ها باید از اینان نام برد:
کمیت بن زید اسدى – شهید به سال ۱۲۶
سید بن محمد حِمیَرى – درگذشته به سال ۱۷۳
دعبل بن على خزاعى – شهید به سال ۲۴۶
که این شاعران و همانند آنان به علت شعر متعهد و موضعگرایانه خود، پیوسته مورد گرامى داشت فراوان امامان و جامعه تشیع بوده اند.


پاسخ دهید

اسلام علوی یعنی توحید و عدالت
گروه تعاون الحیاه

قرض الحسنهٔ الحیاه
انتشارات الحیاة
خرید آنلاین کتاب