از زندگی تا ابدیت؛گفت و گو با محمد رضا حکیمی درباره فلسفه حیات انسانی
تاریخ انتشار: ۲۹ خرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۰۸

اشاره: ‌زندگی سرشار از ناگفته‌ها و ابعادی ناگفته و نا شنیده مانده است. گویی حقیقت زندگی در سرشت پایان‌ناپذیر خود، حاوی رازهایی است که تا بیکران ادامه دارد. این از آن روست که بازگشت همه چیز به هستی و بازگشت هستی به زندگی است؛ مرجع ابد نشان پیدایی و پویایی. بی‌شک در بحث از شئون […]

اشاره: ‌زندگی سرشار از ناگفته‌ها و ابعادی ناگفته و نا شنیده مانده است. گویی حقیقت زندگی در سرشت پایان‌ناپذیر خود، حاوی رازهایی است که تا بیکران ادامه دارد. این از آن روست که بازگشت همه چیز به هستی و بازگشت هستی به زندگی است؛ مرجع ابد نشان پیدایی و پویایی. بی‌شک در بحث از شئون زندگی، هرگز نمی‌توان نسبت به این شأن زندگی بی‌اعتنا بود که: زندگی در عین حال که گریزناپذیر است ، از فعلیت آن نشأت می‌گیرد، دارای صفت بی‌پایانی و بی‌کرانگی و معناداری نیز هست که به قابلیت و توسعه آن برمی‌گردد. بر این اساس، روشن است که دست یافتن به کنه زندگی امری طاقت‌سوز خواهد بود که لازمه رازگشایی از آن اهتمام‌هایی جدی، تکاپو‌هایی دراز مدت و تفکراتی برین و بنیادین است. از این رو اگر ادعا کنیم زندگی بدون مفسرانی والامقام، چه‌بسا به سهولت قابل تفسیر نیست، گزاف نگفته‌ایم.

یکی از اندیشمندان عرصه زندگی در دوره معاصر استاد محمدرضا حکیمی است که با تألیف کتابی مکتبی با عنوان <الحیاه`> در چندین مجلد کوشیده است تفسیری نو و روز آمد از زندگی و معناداری آن به دست بدهد. این اندیشمند بزرگ با طیفی از اندیشه‌های گوناگون، همواره در باب زندگی و چند و چون آن سخن گفته و در خلال آثاری خوشخوان به ارائه تعریفی متفاوت و مستند به اصول دست یازیده است که به نظر می‌رسد تا امروز به صورتی جامع و منسجم مورد تحلیل و بررسی قرار نگرفته است. درنگ و تأمل در مجموع آثار استاد حکیمی و اسلوب فکری وی نمایانگر اهتمام ویژه وی برای یافتن معنای ناب زندگی و عرضه آن به نسل جوان است؛ چیزی که از چکامه شیرین <فریاد روزها> تا آثار متعدد و متنوع اخیر وی در وضوح قابل درک و دریافت است. کسانی که با اندیشه‌ها و آرای این نویسنده بزرگ آشنایی دارند، از میزان عنایت وی و تکیه خاص او بر زندگی و جوانب آن با خبرند و می‌دانند که استاد حکیمی مثل بسیاری از پیشتازان فکری و اغلب متفکران اصیل همواره خود را برای تبیین مرزهای زندگی و زندگی انسانی ملزم دیده است، تا به آن حد که می‌توان گفت: تمام توان و حتی زندگی خویش را بر سر این مقصود نهاده است. آری، صرف زندگی برای تبیین الگوی زندگی، کوتاه‌ترین و موجزترین سخنی است که در باب کوشش‌های دامنه‌دار استاد حکیمی می‌توان بر زبان آورد. با این مقدمه کوتاه، گفتگویی را که با این متفکر درباب زندگی به عمل آورده‌ایم، به حضور صاحبدلان و دانشوران تقدیم می‌کنیم.‌

—–

* اولین سئوال من درباب زندگی، تعریفی است که از زندگی می‌توان ارائه داد.‌

* حقیقت این است که من می‌خواهم با مقدماتی وارد این بحث بشوم و آن‌گونه که خودم می‌دانم و می‌فهمم می‌گویم، بدون اینکه کاری به دیدگاههای دیگر داشته باشم. ما وقتی می‌گوییم <زندگی> مقصودمان زندگی انسان است و کاری به دیگر موجودات نداریم. از این رو، بحثی هم که شما مطرح می‌کنید، طبعا ناظر به زندگی انسانی است. زندگی انسان، همین یک دوره دنیا نیست. ما اگر بخواهیم زندگی را خوب بفهمیم باید به همه ادوار زندگی توجه کنیم. انسان از وقتی که موجود شده است، زنده است. انسان موجودی ازلی نیست و از طرف ابتدا بی‌انتها نیست و مخلوق است و بعد از عدم وجود یافته است، ولی از این سو به بعد موجودی ابدی است. از زمانی که خداوند انسان را خلق می‌کند، انسان از بین رفتنی نیست و از اینجاست که حضرت امیر(ع) می‌فرماید: خلقتم للبقا لا للفناء. پس لازم است به مجموع زندگی نظری کلی بیندازیم، تا بعد ببینیم، زندگی در این دنیا، چه مفهوم و چه خصوصیتی دارد.‌

انسان به حسب آنچه بزرگان هم گفته‌اند، شش دوره را خواهد گذراند که از آنها به <عالم> هم تعبیر شده است ولی من فکر می‌کنم، باید دوره تعبیر کرد. برای این که مدت خاصی دارد و تمام می‌شود و همیشگی نیست. این شش دوره عبارتست از: دوره <ذر> و آن زمانی است که انسان وجود ذری داشته است. دوره اصلابی، آنگاه دوره ارحامی، بعد دوره این دنیا، دوره برزخی که بعد از مرگ است و بعدهم دوره قیامتی و حشر و نشر. این شش دوره، همه برای انسان مسیر است، یعنی انسان از زمان حرکت از نقطه ذر تا دنیای قیامت، در هیچ کجا سکون ندارد و همواره در حال تحرک است. سکون تنها در مرحله هفتم است که باید از آن به <عالم> تعبیر کنیم که عالم ابدیت است و: فریق فی الجنه و فریق فی‌السعیر. عالم انسان، ابدیت است ولی مراحل پیش از ابدیت راه است. به فرض اگر شما بخواهید از تهران به مشهد مقدس بروید، پیش از رسیدن به مشهد در راه هستید. پس مقصد اصلی انسان در این حرکت شش دوره‌ای، رسیدن به آستانه ابدیت و زندگی در ابدیت و عالم ابدی است.‌

* زندگی در ابدیت چگونه محقق می‌شود و اساسا به چه معناست؟

* چگونگی عالم ابدی را انسان خودش می‌سازد، بنابراین زندگی در ابدیت، معنای کامل و دقیق زندگی انسانی انسان است. چون چنین است و اصل و اساس زندگی انسان در ابدیت است و خوبی یا سختی آن به دست خود اوست، لاجرم به دوره‌های شش‌گانه قبل از ابدیت برمی‌گردیم تا ببینیم، در کدام دوره انسان قدرت ساختن دارد. تردید نداریم که انسان در دوره ذر و اصلاب و ارحام قدرت ساختن ندارد. در دوره برزخ و قیامت نیز انسان نمی‌تواند کاری تکاملی برای خودش انجام بدهد. می‌ماند دوره دنیا. پس این دوره دنیا، همان دوره‌ای است که حقیقت حیات در آن تفسیر می‌شود و معنا می‌دهد که: انّ لیس للانسان الاما سعی. حقیقتی که در دنیا معنا دارد و به آن اطلاق زندگی می‌کنیم، دو بخش دارد: یک بخش اعراض زندگی است، از قبیل جسم و شکل و عصر و قرن و دین و جغرافیا و لباس و خانه و… تمام این مسائل اعراض زندگی است ولی در درون این اعراض گوهر و جوهری نیز وجود دارد که بخش دوم مسئله را تشکیل می‌دهد و آن اختیار است.‌

* در واقع حضرت‌عالی زندگی را به <اختیار> تعریف می‌کنید؟

* بله. بنده اگر به صورتی خلاصه بگویم زندگی چیست؟ می‌گویم: زندگی یعنی اختیار؛ اختیاری که انسان دارد، تشکیل دهنده حقیقت زندگی انسان است و با همین اختیار است که می‌تواند ابدیتش را بسازد. این خلاصه‌ترین چیزی است که در باب تعریف زندگی می‌توان بر زبان آورد. و اگر بخواهیم به آیات قرآن کریم و روایات معصومین استشهاد کنیم، سخن بسیار طولانی می‌گردد که جامع‌ترین و کوتاه‌ترین بیانها همین آیه <ان لیس للانسان الا ماسعی> است که در قرآن کریم آمده است و مفاد آن این است: <هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت> و این زندگی متکی بر اختیار است. انسان به هر شکل که اختیار کند، به آن شکل زندگی می‌کند. پاسخ این سئوال که یک انسان چگونه زندگی کرده است، به این برمی‌گردد که چه چیزی را اختیار کرده است؟ از این‌رو، انسان باید به دنبال اختیار سالم برود. انسان در هر شش دوره از زندگی‌اش در حال سیر و حرکت است و ابدیت خودش را با همین شش دوره می‌سازد، اما تنها در یک دوره اختیار دارد و آن همین دنیاست. البته طبق آیات قرآن کریم، انسان در عالم ذر نیز اختیاری داشته است و در اثر همین اختیار به پرسش خداوند متعال که پرسیده است: الست بربکم؟ جواب بلی داده است. در دوره جدید، با اکتشافات جدید فعلی بعید به نظر نمی‌آید که یک موجود ذری شعور و اختیار داشته باشد.‌

* آیا نمی‌توان گفت: اصل عالم برای اختیار، و حاصل آن اختیار، چگونه زیستن در همین دنیاست؟

* دوره ذر و اصلاب و ارحام دوره‌ای کوتاه است. بنابراین اصل، عالم انسان برای شروع صیرورت و تکامل دنیایی است که در آن به سر می‌بریم. اگر بخواهیم، موضوع را با زبان مثال بیان کنیم، مثل این است که انسان بقچه‌ای در دست داشته باشد و بعد از رسیدن به یک فضای وسیع آن را بگشاید و به اصطلاح بساط کند. این بقچه دربسته سربسته، عالم ذر است. جایی که بقچه باز می‌شود، دنیاست و در این دنیا هر کسی برحسب اختیار و برحسب سابقه ذری خودش زندگی خودش را رقم می‌زند. بنابراین می‌توان گفت: حقیقت زندگی، جدا از اعراض آن، حقیقت اختیار است. تا انسان چه بخواهد و چه اختیار کند و برای ابدیت خودش – که دوره گذرا نیست بلکه عالم ماندگار است – چه فراهم بیاورد.‌در پاسخ سئوال شما، وقتی ما به دوره دنیایی می‌رسیم، موضوع دارای تفصیل است و مسائلی گوناگون مطرح است، مبنی بر این که انسان در این دنیا چگونه باید بیندیشد، و چه کاری باید انجام بدهد و چگونه باید زندگی کند. در این قلمرو بحث‌های زیادی مطرح است که در تعالیم ادیان و کتب اخلاقی جهان به آنها اشاره شده است. چیزی که به اجمال می‌توان گفت، این است که: حقیقت زندگی، همان دوره‌ای است که انسان فرصت دارد تا اختیار کند و آن همین دنیاست، در مدتی که می‌تواند و شعور و حواس در وجودش جمع است. در عین حال، انسان در این دنیا و در این زندگی با چیزهایی فراوان هم روبروست که اعراض زندگی‌اند. آنچه در وسط اعراض زندگی قرار دارد، انسان مختار یا اختیار است. این خلاصه مطلبی است که در تعریف زندگی می‌توان بیان کرد.‌

* مهمترین مسئله زندگی، با تعریفی که بیان نمودید، چه چیزی می‌تواند باشد؟

* <اختیار خوب> – نه اختیار مطلق – مهمترین مسئله زندگی انسان است. اگر بنا باشد زندگی به اختیار برگردد و سرنوشت و ابدیت هم مرتبط با این اختیار باشد، طبیعی است که مهمترین مسئله در زندگی دنیا، کیفیت اختیار و <حسن اختیار> خواهد بود و این که انسان چه چیزی را انتخاب کند و به دنبال چه چیزی برود.

* اگر کسی قائل به اختیار نباشد و به هر دلیلی جبری فکر کند، آیا او زندگی را نمی‌داند و از زندگی محروم است؟

* حقیقتا اگر کسی به اختیار نرسد، در واقع می‌توانیم بگوییم یک زندگی بی‌مفهوم دارد. در اینجا باید در معنای اختیار دقت فراوان بشود. اختیار تعریف‌های فراوانی دارد ولی اختیاری که ما می‌گوییم، اختیاری است که از مکتب اهل‌بیت استفاده می‌شود و همان <امر بین امرین> است، یا آن چیزی که حضرت امیر(ع) در نهج‌البلاغه بیان فرموده است. شما می‌دانید که وقتی کسی یک کارخانه‌ای را می‌سازد، حتما اسراری در آن کارخانه دارد. از این رو، نمی‌توان تصور کرد که خداوند متعادل اسراری در عالم نداشته باشد. حضرت امیر(ع) در موارد سخن از اختیار و جبر می‌فرماید: سرّ الله لاتتکلفه. ما نمی‌توانیم سر خدا را بفهمیم ولی در همین دایره سرالله مختاریم و به همان اندازه که مختاریم، مسئولیم. در روایت هم آمده است که: انما یداق‌الله العباد علی قدر ما آتاهم من العقول فی الدنیا. معلوم می‌شود، عقولی که خداوند در دنیا به انسان داده است، می‌توانند اختیار داشته باشند و اگر نتوانند اختیار داشته باشند، معصوم نمی‌فرماید: خداوند به میزان عقل مداقه (حساب‌کشی و حساب‌رسی) می‌فرماید. از اینجا آشکار می‌شود که عقل، واجد اختیار و انتخاب است. از این رو، حقیقت این است که جبریون و مرجبیون، به حقیقت حیات پی نبرده‌اند. اگر حیات انسان در این دنیا بدون اختیار می‌بود، اساسا لغو بود و معقول نبود. البته همه این بحثها در فرض اعتقاد به ماوراء الطبیعه و اعتقاد به خدای قادر حکیم است. در تشریح زندگی برای یک انسان مادی، به گونه‌ای دیگر باید بحث کرد. ما الآن در مقام بحث نیستیم، بلکه مدار سخن، بیان عقیده و تعریف در باب زندگی است. از این رو، انسان در صورتی که در این دنیا اختیار نداشته باشد، به دنیا آمدنش امری لغو است. حکمت آمدن به این دنیا و زندگی در آن <اختیار> است.

* زیبایی زندگی توام با اختیار در چه چیزی نهفته است؟

* به صراحت باید گفت: در حسن اختیار و حسن انتخاب. از این رو، یکی از متفکران غربی، حرف بدی نزده است. او گفته است: کسانی که از مرگ می‌ترسند، در حقیقت از مرگ نمی‌ترسند، از این می‌ترسند که بد زندگی کرده‌اند. بنابراین حسن اختیار ضامن زندگی و زیبایی زندگی است. میرزای اصفهانی – از جمله – از <حسن اختیار> و <سوء اختیار> سخن گفته است. ایشان اگر کسی کار بدی انجام می‌داد، می‌گفت: کار را با سوء اختیارت انجام داده‌ای نه اینکه عاملی جبری انسان را به بدی سوق بدهد.

* نظر شما درباره زندگی با دیگران چیست؟

* بهترین مسئله در زندگی این است که انسان سعی کند، اما چون انسان در زندگی طبعا با دیگران نیز هست، باید به غیر خود نیز توجه داشته باشد. نقل است که کسی از حضرت رضا(ع) پرسید: بهترین زندگی چیست؟ حضرت فرمود: آن زندگی که دیگری نیز با تو در زندگی شریک باشد. این مربوط به اعراض زندگی است، مثل مال و جاه و … که می‌توان با آنها خیری به دیگران رساند. اگر هم هدایتی انسان پیدا کرده باشد، می‌تواند آن را در اختیار غیرخودش نیز بگذارد. این است که به طور اجمال باید گفت: بهترین زندگی از حیث جوهر زندگی، اختیار خوب یا حسن اختیار است اما از حیث اعراض زندگی، بهترین زندگی مشارکت با غیر در زندگی است. این که پیامبر فرموده است: خیرالناس انفع الناس للناس، به همین زندگی اعراضی برمی‌گردد، که البته بنیان آن به <حسن‌اختیار> و <سوء اختیار> باز می‌گردد.

* به نظر شما کار اصلی انسان در هستی یا زندگی چیست؟

* کار اصلی انسان در زندگی <سعی> است. زندگی برای سعی است، و همین سعی است که همه چیز را می‌سازد. انسان بدون سعی، انسان یا انسان زنده نیست. انسانهای بدون سعی به تعبیر قرآن مبطلونند. کسی که در زندگی سعی نکند، در واقع زندگی را حرام کرده است، درست مثل کسی که سرمایه‌ای که در اختیار داشت ولی آن را حرام کرد و از بین برد.

* احساس من این است که نگاه شما به زندگی معنوی است و در واقع تعریفتان از زندگی، بیش از آنکه عقلانی باشد، معرفتی – معنوی است.

* این سوال شما، ما را به مسئله‌ای متوجه می‌کند که در این سالها مطرح است و می‌گویند: دنیا با عقلانیت باید اداره شود و معنویت چیزی است که نیاز انسان است ،ولی خود انسان می‌تواند این نیاز را تامین کند. در اینجا این مسئله پیش می‌آید که آیا نیاز انسان فقط معنویت است یا معنویت و تربیت؟ انسان دو نیاز دارد؛ یکی معنویت و یکی تربیت. چون انسان اگر تربیت نشود – هر نوع تربیتی، به هر حال باید تربیتی باشد – فاصله عمقی و جوهریی بین زندگی انسان و حیوان باقی نمی‌ماند، چون تمام آنچه در زندگی انسانها هست، در زندگی حیوانات هم وجود دارد؛ مثل تولید مثل، خانه و لانه، جلب نفع، دفاع، شهوت، غضب و … پس وقتی مرز زندگی انسان از حیوانات جدا می‌شود که به مرحله تربیت برسد. بنابراین قرآن اولین رسالت پیامبران را <یزکیهم> معرفی و بیان کرده است. اگر تربیت نباشد، معنویت هم حاصل نمی‌شود، چون معنویت نیز براساس تربیت، معنویتی رشدآمیز می‌شود. ما یک تربیت رشدآمیز داریم، یک تربیت درجا زننده، اینجانب در اینجا یک اصطلاح از نجوم قدیم به کار می‌برم و می‌گویم: حرکت وضعی و انتقالی. روح انسان ممکن است دارای حرکت وضعی باشد. یعنی ۷۰ سال در دنیا زندگی کند و در جای خودش باشد. تعبیر روایات در این بار <کحمار الطاحونه> است، مثل اسب روغن‌گری که فقط در جای خود می‌چرخد. یک حرکت هم انتقالی است. انسانی به مقصد می‌رسد که با کمک سعی و اختیار، از حرکت وضعی به حرکت انتقالی منتقل شده باشد. روایات فوق‌العاده عجیبی هم که می‌گوید: ویل لمن ساوی یوماه> تاکیدش روی سعی است. یعنی وای بر کسی که هم روز اول نمره‌اش ۱۸ باشد و هم روز دوم نمره‌اش ۱۸ باشد. روز بعد نمره باید بالاتر باشد، حتی اگر چند صدم، و گرنه در حقیقت زندگی را باطل کرده است. اینکه می‌گویید عقل و عقلانی درست است، ولی عقل انسان محتاج تربیت است. این تعبیر از بزرگان است که: ان مجرد العقل غیر کاف فی الهدایه الی الصراط المستقیم. عقل همین مقدار می‌فهمد که موجودی آگاه است ولی به فعلیت رسیدن ابعاد این آگاهی، مشروط به این است که امداد شود. چه چیزی باید عقل را امداد کند؛ وقتی به تاریخ عام گذشته برمی‌گردیم، بزرگان فلسفه می‌گویند، چیزی که دست عقل را می‌گیرد، فلسفه است. بزرگان ریاضت و کشف نیز دستگیری‌ کننده عقل را عرفان و کشف می‌دانند، اما تابعین انبیا(ع) وحی را دستگیری‌کننده عقل می‌دانند، چرا؟ چون شی‌ای می‌تواند دست آدم را بگیرد و بالا بیاورد که خودش هم بالا باشد. اگر خودش هم در ردیف آدم باشد که نمی‌تواند بالا بیاورد. فلسفه و عرفان بشری است و چون بشری است، نمی‌تواند بشر را ترقی دهد. کسی می‌تواند بشر را نجات بدهد که بتواند دست انسان را بگیرد و بالا بیاورد و این انبیا هستند. انسان به سطوح عقلش مادی است و به دفائن عقلش معنوی می‌شود و وقتی معنوی شد، به رشد تالهی می‌رسد. طبق صریح نهج‌البلاغه، <عقل دفائنی> را فقط انبیا می‌شناسد و به مردم می‌شناسانند. بنابراین در این سه مددکننده‌ای که برای عقل وجود دارد، خود عقل می‌فهمد که کدام مددرسان حقیقی است و صلاحیت مددرسانی دارد. از حضرت صادق(ع) روایت شده است که عقل خودش می‌فهمد که همه چیز را نمی‌فهمد و احتیاج به مدد شدن دارد. پس عقل سه دستگیری کننده دارد:

یکی مدد کشف، به صور مختلف، از ریاضت و کشف بودایی بگیرید تا راهبان مسیحی و دیگر و دیگران و مراکز ریاضت در هند و یونان. یکی مدد برهان و استدلال است. یکی هم طریق وحی و پذیرش و نه تعبد. فرق است بین تعبد و پذیرش. تعبد قبول کردن است با فهم و بدون فهم، ولی پذیرش آن است که بفهمید و قبول کنید. اگر انسان بفهمد و قبول کند، بهترین راه، وحی است، برای آنکه بشر کم می‌داند و این بیان قرآن است که: و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا. از طرف دیگر قرآن می‌فرماید: و علمناه من لدنا علما: ما به پیامبر از لایتناها علم دادیم. عقل در اینجا به ما می‌گوید: اگر می‌خواهید تمسک کنید و مددجویی نمایید، از متناهی مددجویی کنید یا از نامتناهی؟ خود عقل چه می‌گوید؟ روشن است که می‌گوید نامتناهی. این است که اگر ما به عقل برگردیم، عقل ما را به طرف وحی سوق می‌دهد و برای شان رفیع انسانیت در شناخت، هم فلسفه و هم عرفان را کم می‌داند، چون این هر دو علم بشری است ولی وحی علم الهی است و شان انسان نیست که با کم و کوتاه مدد رسانده شود. و لقد کرمنا بنی‌آدم، این تکریم معنایش آن است که تربیت انسان در دست خداست. پیامبر اکرم هم می‌فرماید: ادبنی ربی. خداوند مرا تربیت کرد. و پیامبر همان تربیت خدایی را به ما منتقل می‌کند و می‌آموزد. یعلمهم الکتاب والحکمه.‌

در همین جا من به اعتقاد شیعه در باب معصوم گریز می‌زنم. اعتقاد شیعه در باب معصوم، نشان دهنده کرامت انسانی است. از نظر شیعه انسان تا به آن حد شریف است که نمی‌توان او را به دست غیرمعصوم سپرد. نمی‌توان انسان را دست کسی سپرد که مقدار اندک علم، مقداری جهل و مقداری اشتباه دارد. شان انسان اجل از این است که به دست غیرمعصوم سپرده شود. من سابق‌ها در جلسه‌ای شرکت کرده بودم که سخنرانش مرحوم استاد مجتبی مینوی بود. او در باب خواجه نظام‌الملک بیش از یک ساعت سخنرانی کرد؛ ولی همه را از روی نوشته خواند. در آنجا می‌گفتند: در بعضی از محافل جهانی اگر کسی بدون نوشته بیاید، این کار را توهین به حاضرین می‌دانند، برای اینکه ممکن است اشتباه کند و اوقات مستمعین را تلف نماید. اگر با یادداشت آمدن حرمت به شنونده است، ابنیا نیز برای حرمت‌گذاری به انسان، از سوی خدا با کتاب آمده‌اند و کتاب آورده‌اند. پس بزرگترین کرامت انسان در مکتب انبیا تضمین می‌شود که با کتاب و نوشته به کلاس زندگی آمده‌اند، تا مبادا خطا و سهو کنند. قرآن هم می‌فرماید: ولو تقول علینا بعض الاقاویل: اگر پیامبر از پیش خودش چیزی بگوید، لقطعنا منه الوتین. اینها همه به کرامت انسان و به ارزش زندگی برمی‌گردد که سعی و اختیار است.

* یکی از بنیادی‌ترین سوال‌ها در باب زندگی این است که فهم زندگی چه تاثیری در خود زندگی می‌گذارد؟

* پاسخ این سوال بسیار روشن است. حضرت امیر (ع) می‌فرماید: یا کمیل! مامن حرکه الا و انت محتاج فیها الی معرفه. نه زندگی هفتاد و هشتاد ساله، حتی برای یک عمل یک لحظه‌ای نیز انسان باید بداند چه می‌کند.برای این که فرق بین کار دانسته و کار ندانسته، فرق بین دانستن و ندانستن است: هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون. فرق میان دانستن و ندانستن، از زمین تا آسمان است. همین مقدار فرق بین کار دانسته و کار ندانسته وجود دارد. بنابراین انسان باید زندگی را بفهمد تا بفهمد چه باید بکند و چگونه باید سعی کند! این که می‌گوییم انسان نیاز به تربیت دارد، برای این است که برای رسیدن به معنویت نیز ما باید بدانیم از چه راهی برویم. در روایت آمده است که در دوره پیامبر اکرم، عده‌ای خانه و خانواده‌شان را رها کردند و به کوه و بیابان رفتند تا خدا را عبادت کنند.پیامبر بسیار ناراحت شد و به میان مردم آمد و سخنرانی کرد و فرمود: من که پیامبر شما هستم، در میان مردم هستم، می‌خورم، مقداری از شب می‌خوابم، بیدار می‌شوم، نماز می‌خوانم، روزه می‌گیرم و بعضی روزها روزه نمی‌گیرم. زندگی را به کوه نکشید! زندگی در جمع است، نه در کوه و صحرا. زندگی در کوه زندگی با خداست و فقط این مطلوب نیست. زندگی با خلق خدا برای خدا مطلوب است و پیش خدا قرب دارد. زندگی با خلق خدا، برای خدا، زندگی ایده‌آل است که توام با خدمت به خلق است. و چون اعظم خدمت‌ها به خلق عدالت است و قرآن می‌فرماید: لیقوم الناس بالقسط،‌ انبیا آمدند تا عدالت را برپا دارند، چون چنین است، حضرت امیر می‌فرماید: تمام عبادت، کلمه عدل عند امام جائر. وقتی انسان در برابر قدرتهای ظالم، فریاد عدالت می‌کشد، انفجار <سعی> روی می‌دهد و سعی در اینجا منفجر می‌شود. بنا به این، حضرت امیر(ع) می‌فرماید: عامه“ الصلاه` و الصیام، یعنی نمازها و روزه‌ها، آنقدر ارزش ندارد که فریاد عدالت در مقابل قدرتهای ظالم ارزش دارد. می‌دانیم که نماز و روزه سعی است، ولی افضل از همه این سعی‌ها و عبادت‌ها، فریاد عدالت است، زیرا فریاد عدالت، خدمت به همه بشریت است در صورتی که نماز و روزه خدمت شخص به خودش است.

* ارزش زندگی به چه چیزی می‌تواند باشد؟‌

* به نظر می‌رسد مقداری از این سوالها به لحاظ مضمون حالت تکرار دارد. بنابراین می‌توانیم باز یادآوری کنیم که ارزش زندگی به سعی و حسن اختیار است. اگر انسان سعی نکند، زندگی باطل خواهد شد و اگر حسن اختیار نیز نداشته باشد، در جهت ضدهدف حیات حرکت می‌کند. از این رو، ارزش زندگی به سعی و حسن اختیار است یا حسن اختیار و سعی.

* ممکن است کسی این نگاه و این زندگی را مکتبی اسم بگذارد. برای کسی که در وادی زندگی مکتبی به سر نمی‌برد، زندگی را چگونه باید تفسیر کرد؟

* با عقل. کسی که می‌گوید نمی‌خواهد مکتبی باشد یا مکتبی زندگی کند، عاقل است یا عاقل نیست. اگر عاقل نباشد، حرفی با هم نخواهیم داشت. و اگر عاقل باشد، عاقل دست کم باید در این جهت حرکت کند که عاقلانه زندگی کند. شرط زندگی و تفسیر زندگی برای کسی که مذهبی و دیندار نیست، عقل است. عاقل باید عاقلانه زندگی کند و زندگی عاقلانه، زندگی هدفمند و خیرمند است، بنابر این کسی که مکتبی نمی‌اندیشد، باید به عرف سالم یا عقل رجوع کند و تا همان اندازه که عقل به او می‌گوید عمل کند. البته کسی که درست و عمیق می‌اندیشد به مکتب (مکتب توحید) می‌رسد. این حرف خود مکتب هم هست که از سعی صحبت می‌کند و نسبت به حسن اختیار تاکید می‌کند.

* چیزی که می‌تواند بحث زندگی را عام و همگانی کند، مقوله هنر است. در باب هنر و زندگی چه دیدگاهی دارید؟

** آنوقت‌ها که ما جوان بودیم، لوازم التحریر فروشها، عکسهایی را می‌فروختند که اسم آنها عکس برگردان بود. وقتی آنها را با کمی آب روی کاغذ می‌گذاشتند و برمی‌داشتند، عکس در آن صفحه می‌ماند. به عقیده من: هنر، عکس بر گردان زندگی است! هنرمند کسی است که بتواند زندگی را عکس برگردان کند. شاید و احتمالا این تعریف، تعریفی دقیق و ظریف باشد. به دیگر سخن، هنر هرجا که بخواهد وجود داشته باشد، نقش برگرداندن باطن زندگی را ایفا می‌کند. از اینجاست که ما اخلاق را نیز یک هنر می‌دانیم. یعنی زندگی اخلاقی، نوعی زندگی هنرمندانه است. در باب زندگی، نمی‌توانیم تجریدی بحث کنیم، چون بهرحال در زندگی احتمال همه نوع برخورد و اصطکاک هم هست. زندگی انواع برخوردها، تکالیف و مسائل دارد. معیار حرکت صحیح در همه امواج پرطوفان حیات بشری و دریای حیات، اخلاق است. پیامبر اکرم(ص) به این مضمون فرموده است: <هر کس با مردم با اخلاق خوش رفتار کند و با همه خوش اخلاق باشد، مانند کسی است که همه شب را نماز بخواند و همه روز را روزه بگیرد.> بی‌تردید، بادبان این کشتی اخلاق است که نوعی هنر است و اینجاست که امتیاز مذاهب و مکاتب معلوم می‌شود و باید دید کدام یک از مذهب‌ها و مکتب‌ها اخلاقی کامل‌تر، جامع‌تر و عمیق‌تر و انسانی‌تر دارد؟

* حال که سخن هنر به میان آمد، می‌خواهم بپرسم نگاه شما به زیبایی‌های هستی و طبیعت چگونه است؟

** بسیار مشتاقانه و شیفته‌وار. من در خیلی جاها تامل نمی‌کنم، چون طاقت تامل در زیبایی‌ها را ندارم و از جمله گل و انواع و اقسام گل. من واقعا نمی‌توانم در یک جنگل خیره شوم. بنابراین خودم را منصرف می‌کنم. همچنین نمی‌توانم در یک دریا خیره بشوم و یا در یک شب مهتاب. به شوق اینکه امشب شب مهتاب است، بیرون می‌روم ولی اندکی که نظاره می‌کنم، اشراق این موجود چنان مرا در بر می‌گیرد که ناگزیر منصرف می‌شوم. همه موجودات از دریا گرفته یا جنگل، تا مهتاب و… اشراق دارند. در المنجد عبارت زیبایی نقل شده است که نمی‌دانم گوینده‌اش کیست و می‌گوید: جمعت‌الطبیعه عبقریتها فکانت الجمال. طبیعت زمانی که همه زیبایی‌ها را جمع کرد، شد جمال انسانی. رهی معیری شعری لطیف به این مضمون دارد که خداوند چه چیز را از چه چیز گرفت و چه را از چه، و زن را خلق کرد. خداوند همه‌چیز را از همه‌چیز گرفت تا انسان را خلق کند. اینکه قرآن می‌فرماید: <لقد خلقناالانسان فی‌احسن تقویم> ناظر به این معناست که همه کائنات تقویم دارند، یعنی اندازه خلقتی دارند و هر اندازه زیباست. از این روست که گفته می‌شود: لیس فی‌الامکان ابدع مماکان. بااین حال، خداوند همه این اندازه‌ها و تقویم‌ها را در انسان ادغام کرده است. بنابراین همه عالم، زیباست ولی من در حد خودم هیچ‌وقت نتوانستم در یک موجود به تاملم ادامه بدهم، چون طاقت نمی‌آورم. عیب ندارد در اینجا به این موضوع هم اشاره کنم که در باب <قرآن کریم> نیز چنین هستم. وقتی در قرآن مطالعه می‌کنم، زیاد نمی‌توانم به صورت عمیق تامل کنم. می‌دانید که قرآن چندین و چند نوع موجودیت خارجی دارد.بنابراین در تامل قرآن کریم هم، خیلی وقت‌ها مجبور می‌شوم بگذرم و طاقت نمی‌آورم که زیاد تامل کنم، مثل وارد شدن به یک ژاله بار که آدم نمی‌تواند خودش را نگاه دارد. عالم هم چنین است. عالم قرآن تفصیلی و قرآن عالم اجمالی است. قرآن وجود اجمالی عالم و عالم وجود تفصیلی قرآن است. از این رو، تامل در عوالم، اگر درست انجام بشود، سر به ابعاد فوق طاقت بشری می‌زند. این که قرآن می‌فرماید: افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها، به این مفهوم است که خودتان را به تشعشعات قرآنی نزدیک کنید تا عقل (قلب) در مدار آن تشعشع‌ها قرار بگیرد. این تشعشع در همه مظاهر عالم جاری و ساری است. حتی در یک گل که همه زیبایی آن را می‌فهمند. همه‌چیز عالم چنین است و اشراق دارد و باید بگوییم: همه عالم دائم در حال اشراق است و <ان من شیء الا یسبح‌ بحمده> چنان است که امواج و خاصیت ایجاد می‌کند. خاصیت تسبیح اشراق است. بزرگان فلاسفه غفلت کرده‌اند و این تسبیح را به تسبیح تکوینی برگردانده‌اند، گفته‌اند یعنی این شیء در همان جهتی که خلق شده است، قرار دارد و کار می‌کند. این هنری نیست که بگوییم تسبیح این است. از این روست که امام خمینی در جایی این بیان فلاسفه را رد می‌کند. مراد از تسبیحی که قرآن می‌گوید، تسبیح حقیقی است. از اینجا می‌توانیم وارد بحث وحدت لسانی کائناتی بشویم. در وحدت لسانی، همه زبان یکدیگر را می‌فهمند. اگر کسی به این زبان آشنایی پیدا کند، تسبیح کائنات را می‌فهمد، منتها به همان زبان کائناتی که غیر از زبان خاص هر موجودی است. غرض این که: همه موجودات اشراق دارند و انسان باید خودش را در این معرض قرار بدهد.

* آیا اشراق موجودات یکسان است؟ دیگر اینکه آیا اشراق موجودات در زندگی قابل درک است یا نیست؟

** اشراق موجودات به تفاوت است. بعضی از موجودات اشراق کمتری دارند، بعضی دیگر اشراق بیشتر دارند. از اینجا یک نکته‌ای به دست می‌آید که با زندگی انسانهای آگاه مرتبط است و آن فرق امکنه و ایام است و پاسخ این سوال که: چرا می‌گویند شب قدر؟ چرا می‌گویند شب جمعه؟ چرا می‌گویند: شب بعثت؟ چرا به عنوان مثال گفته‌اند در کنار کعبه یا در حرم حضرت رسول اکرم فلان نماز را بخوانید، یا در حرم حضرت امام رضا(ع) نماز جناب جعفر طیار را بخوانید… این چگونگی‌ها از آن است که این اشراقات فرق می‌کند و این به خاطر قابلیت‌های مشرق و مشرق این اشراق است.

به عنوان مثال، زمینی که کعبه مکرمه در آن واقع است، حتما قابلیت خاصی داشته است که زمین‌های دیگر فاقد آن بوده‌اند. بنابراین، اشراق آنجا هم به مقدار قابلیتش زیاد است. از این رو، بزرگان گفته‌اند: این تاکیدی که وارد شده که غالبا تا می‌توانید رو به قبله بنشینید، برای این است که این اشراق به همه کره زمین می‌رسد. شما اگر رو به قبله بنشینید، استفاده خواهید کرد. مثل نسیم است. اگر یک نسیم بسیار لطیف صبحگاه بهاری بوزد و انسانی زیر رختخواب باشد و سرش را هم زیر لحاف کرده باشد، بهره‌ای از آن نسیم نخواهد برد، اما اگر در معرض نسیم باشد، نسیم به او می‌رسد و او را زنده می‌کند. اینکه وارد شده است: ان لله فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها، این تعرض، قرار دادن نفس در معرض تشعشع است.

* گفته شده: زندگی چیزی جز درس زندگی نیست. درسی که ما می‌توانیم از زندگی بگیریم، چیست؟

** ما درسی را قبل از زندگی باید گرفته باشیم، چون اگر در حال زندگی بخواهیم درس بگیریم، بی‌خسران نخواهد بود، مثل پارچه‌ای که یک مقدار از آن آب برود. لهذا شرع گفته است، مسائل را قبل از تکلیف یاد بگیرید. یعنی ما قبل از اینکه از زندگی درس یاد بگیریم،‌ باید درس زندگی را بلد باشیم و از جمله درس‌ها این است که باید از زندگی درس بیاموزیم. با این حال، زندگی حتما به انسان درس می‌دهد، فرمایش حضرت امیر ناظر به همین است که می‌فرماید،‌ عقل دو عقل است: مطبوع و مکتسب. عقل مطبوع، عقلی است که خدا به ما داده است و درس قبلی زندگی در آن است و با مدد انبیا می‌تواند به اوج برسد، و عقل مکتسب هم، درسی است که زندگی به ما می‌دهد.

* فکر می‌کیند هدف زندگی چیست؟

** هدف زندگی این می‌تواند باشد که این دوره را – که دوره چهارم حیات ماست – چنان بگذرانیم که در دو دور بعد به آرامش روحی برسیم، چون هیچ چیزی به اندازه آرامش روحی اهمیت جدی ندارد. خداوند متعال در قران کریم می‌فرماید: الا ان اولیاء الله لاخوف علیهم ولاهم یحزنون. <خوف> و <حزن> ضدآرامش است. معلوم می‌شود که سعادت انسان، رسیدن به آرامش و نفس مطمئنه است. آن وقت می‌توان چنین نتیجه‌گیری کرد که هدف انسان در زندگی این است که تا آن مقدار که می‌تواند به مرحله اطمینان و نفس مطمئنه برسد تا هم در دوره‌های بعدی حیات و هم در عالم ابدیت صاحب و واجد آرامش باشد، از آن‌رو که آرامش شاکله و اساس حیات ابدی انسان است و این که پیامبر اکرم می‌فرماید: خیر ما القی فی القلب، الیقین، بر این اساس است.

* شما در مکتب تفکیک نیز از یقین و رسیدن به یقین سخن می‌گویید. آیا این یقین را در راستای هدف زندگی و کارساز برای زندگی می‌دانید؟

** یقینی که یقین است، نه تنها کارساز برای زندگی که خود زندگی‌ساز است. اینکه ما می‌گوییم تفکیک برای این است که از مکاتب و فلسفه‌ها و سخنان اکابر، انسان به این یقین نمی‌رسد. وصول به یقین تنها از طریق الهی و از منبع الهی ممکن است.

* یکی از تالیفات شما، مجموعه شش جلدی الحیاه` است که سابقه تالیف آن به بیش از ۳۰سال می‌رسد. الحیاه` به معنای زندگی است. چرا این کتاب را نوشتید و چرا این اسم را برای این کتاب انتخاب کردید؟

** شاید پاسخ این سوال دارای تفاصیلی باشد ولی اگر بخواهیم خیلی ساده بیان کنیم و در مرحله سطحی بحث کنیم، در گذشته وقتی متون فارسی را می‌خواندم، می‌دیدم که اخبار بسیار زیبا ترجمه شده‌اند. در دوران تجدد هم که چاپ حالت جدید پیدا کرد، می‌دیدم کتاب‌های دیگر خیلی خوب چاپ می‌شود؛ ولی در کتب مذهبی، نه اخبار از ترجمه خوبی برخوردار بود و نه چاپ خوبی داشت. این مسئله سطح کار الحیاه است. اما مسئله باطن الحیاه این است که می‌دانید که حیات مجازی است و حقیقی. حیات حقیقی در پرتو تعالیم قرآن و اهل بیت حاصل می‌شود، و این تعالیم برای نزدیک شدن به اذهان نیاز به سبک دارد. سبک عرضه بسیار موثر است. غیر از این روایت که: قرآن را به صوت خوب بخوانید، از امام باقر(ع) روایت شده است: <احادیث ما را به خط خوب بنویسید>. این که بنده به نوع چاپ کتاب دینی و خط و جلد و صحافی آن حساسیت نشان می‌دهم، برای این است که تلاش در عرضه، در معروض نتیجه می‌دهد. این جهت هم در تالیف الحیاه نقش داشت؛ اما اصل مسئله برمی‌گردد به این که باید در قلمرو پیوند تعالیم زندگی‌ساز اسلام و عصر جدید کاری انجام می‌دادیم. بنابر این وقتی اخوی محمد در سال ۱۳۵۱ و ۱۳۵۲ از زندان آزاد شد و می‌خواست به مشهد برود، گفت: من الآن حال کار درس و بحث را ندارم. از من خواست کاری را بگویم که به آن مشغول شود. گفتم: روایت خاکی، خونی را جمع کنید.

* مقصود شما از روایات خاکی / خونی چه بود؟

** مقصود من از روایات <خاکی - خونی>، روایات مردمی بود. دین اولا مردمی است. دین هرگز اشرافی نیست. پیامبر(ص) می‌فرماید: شر امتی الاغنیاء، در روایتی دیگر حضرت خطاب به ضعفا فرموده است: <الحیاه` معکم: زندگی من با شماست.> غرض در الحیاه به دنبال چشمه سارهای زندگی بودیم که از کوهساران تعالیم الهی و اوصیایی می‌جوشد، و بعد هم دست به کار شدیم که به این صورت تدوین شد و حالا هم الحمدلله عده‌ای به آن توجه دارند. ما امیدواریم و بارها من این امیدم را گفته‌ام که: کاش آنقدر کتاب در ردیف الحیاه` و به سبک روز و با عرضه نوین، و عنوان‌گذاری عصری، به دست اشخاص حدیث‌فهم و صلاحیت‌دار و اسلام‌شناس راستین تالیف بشود و مرتب بهتر و خوش عرضه‌تر و خوش انتخاب‌تر باشد که اگر الحیاه` را به کسی بدهی، اصلا قبول نکند که: جایم را می‌گیرد! این آرزوی من است.

* به بحث زندگی برگردیم. به نظر شما آیا می‌توان زندگی را به قدیم و جدید تقسیم کرد؟

** زندگی قدیم و جدید چیزی است که در قرآن هم مطرح شده است، آنجا که خداوند می‌فرماید: تلک الایام نداولها بین الناس. یا آمده است: الدنیا دول، که دولت هم از همین ماده است. در همه اینها مداوله وجود دارد؛ یعنی چیزهایی که در دست می‌چرخد. به طور طبیعی وقتی زمان تغییر کند، مسلم است که خصوصیات زمان هم تغییر می‌کند. تغییر ادوار و قرون، مثل تغییر فصول است: تابستان خصوصیتی دارد و بهار خصوصیتی دیگر. فصول و ادوار نیز چنین است. بنابر این، به نظر ما تجدد یک چیز الهی است و پرهیز از تجدد سالم، پرهیز از تقادیر الهی است. خداوند تقدیر کرده است بشر به ساختن هواپیما موفق بشود. نگاه مخالف به <تجدد>، نگاهی مخالف توحید است، چون اقتضای توحید این است که خداوند متعال عالم را مداوله کند و به صور مختلف در دستها بگرداند. پس تجدد از کره دیگر وارد نمی‌شود بلکه از افکار و آداب خود بشر به وجود می‌آید و خداست که این استعداد را به انسان داده است که آدابش را عوض کند و به سراغ کار نو و اختراع برود، و مسائل نو را کشف کند. اما چیزهایی که در زندگی بشر ثابت است، نباید در تجدد صدمه ببیند. چنین چیزی مثل این است که شما بخواهید اتاقی را تعمیر کنید ولی پایه‌هایش را از بین ببرید. پس ثبات حیات انسان که معنویات کلی و اخلاق والاست، همواره در هر نوع زندگی باید وجود داشته باشد. بنابر این زندگی لاابالیانه، غیر از زندگی تجددی است. متاسفانه این دو مفهوم خلط شده است. عده‌ای خیال کرده‌اند تجدد با لاابالیگری مساوی است. نه! تجدد هیچ منافاتی با عقل و عفت و شرف و آزادگی و وقار و انسانیت ندارد. تجدد را نباید ضایع کرد، از آن رو که تجدد، نو شدن حیات بشری در رابطه با ختراعات و علوم است.

تجدد به معنای حذف گذشته هم نیست، بلکه نو نوار کردن گذشته است. شما اگر پدری پیر داشته باشید و بخواهید او را به یکی از جلساتی که خود شما می‌روید، ببرید، لباسش را عوض می‌کنید، نه اینکه خودش را دور بیندازید. به فرض اگر سابق قبا می‌پوشید، حالا کت و شلوار برتن می‌کند. بنابر این ستون فقرات حیات که اتصال انسان به خدا و خلق خدا، از راه توحید و عدالت است و عصاره تعلیمات انبیا هم همین است که فرموده‌اند؛ ان اعبداوالله و اوفوالکیل و المیزان اصالت خودش را همواره داراست، هم در زندگی قدیم و هم در زندگی جدید. حال از توحید و عدالت سخن به میان آمد، اشاره به این نکته را بی‌فایده نمی‌دانم که امام حسین در دو جبهه جنگیده است، یکی جبهه توحید که شب عاشورا فرمود می‌خواهیم نماز بخوانیم و دیگری جبهه عدالت. در چند خطبه‌ای که حضرت در روز عاشورا خوانده، عمده سخن در باب عدالت است که: شما آمده‌اید با ما بجنگید، ما هم با شما می‌جنگیم، پس عدالت کجاست؟ آیا شما در راه کسی می‌جنگید که عدالت را اجرا کرده است؟

اما در باب قدیم و جدید زندگی به تعبیرات اولیه خودمان برمی‌گردیم که با عنوان اعراض زندگی و جوهر زندگی مطرح کردیم. اعراض زندگی همیشه در حال تجدد و نو به نو شدن است ولی جوهر زندگی ثابت است. در برخی از ادوار تاریخ، تجدد به کندی پیش رفته است، در برخی از ادوار، مثل دوره حاضر هم بسیار تند پیش می‌رود. در عین حال، در قدیم هم تمدنهایی بوده است که از خبر تجدد آنها نباید استعجاب کرد. اما در تمدنی که متصل به آن هستیم، تجدد در اعراض زندگی واقع می‌شود و باید به زیباترین شکل ممکن با آن برخورد کرد و نباید به سوءاستفاده و غفلت گرفتار شد. همچنانکه اشاره هم کردم میان تجدد و نفی اخلاق و لاابالی‌گری حتما فرق وجود دارد.

* تفاوت زندگی قدیم و جدید اصولا در چیست؟

** تفاوت زندگی قدیم و جدید، در اعراض زندگی است. زندگی جدید به طور مسلم خصوصیاتی دارد که در زندگی قدیم نبوده است که از آن جمله است، رفاه بیشتر، کیفیت‌های بیشتر و احتمالا استفاده بیشتر از وقت. منتها هم در زندگی قدیم و هم در زندگی جدید محور انسان تکامل یافته است. بنابراین وقتی از زندگی قدیم و جدید سخن می‌گوییم، نباید از ضرورت تکامل‌طلبی انسانی و انسان تکامل یافته غفلت نکنیم. در این هر دو نوع زندگی، انسانها باید به طرف تکامل پیش بروند و هر کسی به اندازه توان خودش. مقصود این است که انسان هیچ وقت نباید سعی و اختیار را فراموش کند. این دو عنصر، مقدمه تکامل انسان است.

* این جمله زیاد شنیده می‌شود که می‌گویند: زندگی سخت شده است. آیا سختی زندگی واقعیت دارد؟

** زندگی سخت شده است به جهت غلبه هوی و هوس و امیال انسانی و ظلم. سخت شدن زندگی راست است، برای اینکه زندگی به هر اندازه که از مدار قسط دورتر برود سخت‌تر می‌شود. قرآن می‌فرماید انبیا را فرستاده‌ایم تا قسط و عدل را برپا دارند. معلوم می‌شود زندگی سالم خداپسند، زندگی مبتنی بر عدل است. شما وقتی از عدالت جدا شوید، مصداق سخن حضرت امیر خواهید شد که: من ضاق علیه العدل، فالجور علیه اضیق. کسی که عدالت برایش تنگنا ایجاد کند، ستم بیشتر آزارش می‌دهد. برای مبارزه با سخت شدن زندگی، گریزی ازحذف طاغوتها نیست که سه طاغوت است: اقتصادی، سیاسی و فرهنگی. این که در قرآن کریم از حضرت موسی(ع) فراوان یاد شده است ولی از حضرت عیسی(ع) کمتر سخن به میان آمده است، از این روست که همیشه در زندگی و تاریخ، انقلاب ضرروت پیدا می‌کند، آنهم انقلاب کامل، از آنگونه که حضرت موسی(ع) انجام داد. موسی یک انقلاب کامل کرد و قارون و فرعون و هامان را حذف کرد. قرآن می‌فرماید: و ارسلنا موسی الی فرعون و هامان و قارون. این هر سه باید با هم حذف شوند تا انقلاب موفق صورت بگیرد و زندگی سختی را تجربه نکند. فرعون زدایی، بدون هامان، و قارون زدایی در کنارش سختی زندگی را دارد. (و انقلاب اسلامی هم که به بی‌پناهی و سختی زندگی ها منجر شد برای این بود که یک طاغوت را هدف گرفت و…) بله، سختی زندگی واقعی است و یک حقیقت است و عمدتا سه طبقه از سختی زندگی رنج می‌برند؛ طبقات محروم و طبقات فاقد فرهنگ و نسل‌های جوان…

* در هر دوره‌ای، معمولا جوانها در آماج هجوم تفسیرهای بد از زندگی هستند. به نظر شما منشا تفسیرهای بد از زندگی چیست؟

** منشا تفسیر بد از هر چیزی، جهل نسبت به آن چیز است. اگر کسی قرآن را هم بد تفسیر کند، علتی جز جهل نمی‌توانید پیدا کنید. هرگاه از چیزی تفسیر بد ارائه شود، معلوم می‌شود آن چیز درست شناخته نشده است. جوانهای ما زندگی را نمی‌شناسند و متاسفانه عواملی هم وجود ندارد که زندگی را به آنها بشناساند. چه بسا مدعیان زندگی دینی و سالم هم چنان عمل نکنند که جوان مطمئن باشد و سرمشق بگیرد.

بنابراین، تفسیر بد از زندگی وجود دارد و من از آن به <مصیبت عظمی> تعبیر می‌کنم، و نتیجه‌اش سرخوردگی جوانهاست که سنگین‌ترین خسارت است برای یک جامعه. در نهایت باید گفت: هر جوانی باید خودش بنشیند و فکر کند و بداند که حیات سرمایه ابدی انسان است و نباید آن را در روند مسائل از دست داد. از اینجاست که در روایت آمده است: از راه رجال وارد دین نشوید، چون ممکن است همان رجال و بعد از آن رجال، کسنی بیایند و عملکردهایی داشته باشند که شما را از دین برگرداند، بلکه گفته‌اند: از راه خود شناخت دین وارد دین بشوید!

* درباب زندگی شرقی و زندگی غربی چه دیدگاهی دارید؟

** زندگی شرقی و غربی هم واقعیت دارد و نمی‌توان آن را قبول نکرد. تمدن شرق و غرب بسیار با هم متفاوت است. قدمت تمدن غرب بسیار کم و قدمت تمدن شرق بسیار زیاد است. عوامل جغرافیایی و خصوصیات دیگر هم در تفاوت این دو، به طبع موثر بوده است. اصولا شرق، همیشه فضایی معنوی داشته است. برعکس، فضای غرب عمدتا مادی بوده است، و از وقتی هم که غربی‌ها از قرون وسطی خارج شدند، به صنعت روی آوردند. غرب با صنعت از دنیای قرون وسطی خارج شد.

بنابر این به وجه غالب مادی اندیشیدند و عقلشان هم بیشتر عقل ابزاری است، نه عقل انواری. از این روست که می‌بینیم متفکر بزرگی مثل کانت می‌گوید: عقل در حوزه الهیات راه ندارد و الهیات را باید از طریقی دیگر مثل اخلاق و وجدان و ایمان و احساس شناخت. در حالی که امام صادق(ع) حوزه الهیات را حوزه عقل می‌داند و می‌فرماید: العقل ما عبد به الرحمن. اگر کسی بخواهد فرق زندگی شرقی و زندگی غربی را بداند، از اینجا می‌تواند بفهمد، غرب به‌طور عام می‌گوید: حوزه الهیات حوزه عقل نیست، شرق می‌گوید: اتفاقا حوزه الهیات حوزه عقل است. این <تفکر> زندگی است، اما در تعامل زندگی، آنها قطعا بخاطر تجربیات و صنایع از ما مرفه‌تر و پیشرفته‌ترند.

* می‌رسیم به بحث مخاطرات! به نظر شما چه مخاطراتی زندگی را تهدید می‌کند؟

** من براساس مبنای خودم به بحث اعراض زندگی و جوهر زندگی برمی‌گردم. جوهر زندگی را هیچ چیزی تهدید نمی‌کند. به‌طور قطع هیچ وقت، هیچ چیزی را نمی‌تواند تهدید کند، چون جوهر زندگی با خود انسان و از خداست و انسان همیشه هست، چون خداوند ابدی است. انسان در جهت سعی و اختیار، همه جا و همه وقت می‌تواند جوهر زندگی را از خطر حفظ کند. از اینجاست که ما می‌بینیم بعضی از بزرگان عبادت و تقوی و معنا، به دستگاه ظالمین رفته و کار کرده‌اند، چون غرض آنها جوهر زندگی و حفظ آن بوده است. از جوهر که بگذریم، اعراض زندگی در معرض انواع خطرهاست که عمده آنها به خودخواهی بشر وخوی استکباری و استعماری برمی‌گردد که ملت‌های دیگر را در فشار قرار می‌دهند و حتی به نابودی تهدید می‌کنند.

* ما در این صحبت با نگاه شما به زندگی آشنا شدیم و از ابعاد نظاره شما به مقوله‌های زندگی آگاهی حاصل کردیم. می‌خواهم بپرسم: شما از چه زمانی به این نوع نگاه و به این تعریف از زندگی رسیدید؟

** حقیقت این است که ما از جوانی به اساتیدی برخوردیم که در فلسفه مجتهد بودند، نه مقلد. یعنی ناقد فلسفه بودند، نه فقط ناقل، و ناقد بودند نه به نقد اعتقادی به این صورت که بگویند: این مطلب فلسفی با فلان آیه یا روایت سازگار نیست، بلکه نقد کاملا فنی و فلسفی می‌کردند.

وقتی با این اساتید برخورد کردیم و یک دوره فلسفی در حضور آنها خواندیم، تقریبا از این که از غیر طریق معصوم به حقیقتی از حقایق برسیم، امیدمان قطع شد، آن هم با این فلسفه‌ها که هشتصد سال بر اصالت ماهیت اقامه برهان کرده‌اند، با دهها مسئله متفرع بر آن، حالا هم سیصد سال است که از اصالت وجود سخن می‌گویند، و افکار امثال فارابی و ابن‌سینا و خواجه‌نصیر و میرداماد را باطل می‌دانند. و هم اینها مدعی برهان هستند و هم آنها مدعی برهان بودند.

این مسائل کم‌کم ما را به این نتیجه رساند که باید پناهگاه مطمئن‌تر و یقین‌آورتر و بهتری برای معرفت جست. هرچه تامل کردم، این پناهگاه را در جایی غیر از طریق اهل بیت نیافتم. برای رسیدن به این موضوع بسیار مطالعه کردم. چندین سال پیش در مقدمه یکی از کتابها لازم شد بنویسم: تا امروز ۲۰ هزار جلد کتاب خوانده‌ام. با این مقدار مطالعه و به اطلاع اجمالی و تفصیلی از معارف بشری، اعم از کتب آسمانی و کتب زمینی و فلاسفه، به آستانه وحی سر فرود آوردیم. مرحوم پروفسور فلاطوری هم یک چنین سیری داشت و به تصدیق آقای طباطبایی استاد فلسفه اسلامی بود و بعد به غرب رفت و در فلسفه غرب نیز استاد شد، و دست آخر نظرش این بود که: باید به قرآن برسیم. بنابراین کوششم بر این است که آنچه نظرم بر آن است، مقتبس از انوار قرآن و اهل بیت باشد. البته ملاصدرا هم خیلی جاها می‌گوید: حقایق علم را باید از مشکات نبوت گرفت، منتها علوم الهی و انبیایی چنان است که انسان حتی اگر به اندازه یک سر سوزن نیز از آنها بهره‌مند باشد، خودش فیضان می‌کند و در نتیجه مسائل زیادی وارد ذهن انسان می‌شود. از عبدالحمید – کاتب معروف – پرسیدند: <این نوع نوشتن را از کجا یاد گرفته‌ای؟> گفت: <حفظت خطب‌الاصلع، ففاضت ثم فاضت: من خطبه‌های حضرت امیر(ع) را حفظ کردم، آنها مرا سرشار کرد و سرشار...> توجه به علوم انبیایی و اوصیایی چون به مبدا لایزال متصل است، نه به عقول جزئی بشری، بنابراین خیلی وقت‌ها ممکن است حقایقی را در نفس القاء کند. برکات و رشحات قرآن کریم و اهل بیت را نباید ساده و نادیده گرفت.

* سوال‌های پایانی من درباره شخص شما و زندگی خود حضرت عالی است. می‌خواهم بپرسم استاد محمدرضا حکیمی، این روز‌ها بیشتر به چه چیزی فکر می‌کند؟

** من به این فکر می‌کنم که: آیا در طول عمر به وظایفی که برعهده داشتم، عمل کردم یا نه! بیشتر به این فکر می‌کنم که آیا کوتاهی کرده‌ام؟ فکر دیگرم درباره حقیقت صلاه است .نماز معراج مومن است. در اینجا معراج اسم آلت است، نه مصدر. صلاه عروج‌المومنین نیست، نردبان مومن برای معراج است. معراج با حضور قلب است. نردبان برای گذاشتن نیست، برای بالا رفتن است. عده‌ای شکایت می‌کنند که ما یک عمر نماز خوانده‌ایم ولی اتفاقی در ما نیافته است. باید به اینان گفت: شما نردبان را گذاشته‌اید ولی بالا نرفته‌اید. معراج، مثل مفتاح اسم آلت است و به معنای نردبان است.

معراجیت نماز با حضور قلب محقق می‌شود.

* آخرین سوال این است که: استاد حکیمی اگر یک بار دیگر به دنیا بیاید، چه راهی را انتخاب می‌کند؟

** عقیده من این است که در عالم یک حقیقه الحقایق وجود دارد که خداست. جلوه این حقیقت، قرآن و چهارده معصوم اند. گذشته از اینها، هیچ چیز دیگر در عالم هستی چندان ارزش ندارد که حیات آدمی صرف آنها بشود. از آن رو، زندگی این بنده‌ ناچیز خداوند بر این تقدیر گذشت که پیوندی، هر چند بسیار ابتدایی با قرآن کریم و معارف اهل بیت طاهرین پیدا کنم، بنابراین اگر دوباره به دنیا بیایم، همین زندگی را دوست دارم، منهای تقصیرها و قصورها. چون کمال اقصی این است که انسان در زندگی متوجه خدا و پرتوهای خداوندی باشد.
*مصاحبه از کریم فیضی


پاسخ دهید

اسلام علوی یعنی توحید و عدالت
گروه تعاون الحیاه

قرض الحسنهٔ الحیاه
انتشارات الحیاة
خرید آنلاین کتاب